زندگی همین است

خرید بک لینک
بدلایلی دیگه نمیخوام بنویسم وازدنیای مجازی میخوام که خداحافظی کنم.ممنونم که دراین مدت تحملم کردید.به اندازه کافی تحقیرشدم وفحش خوردم!

برای تک تک دوستانم بهترینهارو آرزومندم.

خداحافظ.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 0:57 توسط آقای ج |
زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 5:09

یکی ام نیست زنگ بزنیم وواسه سحربیدارش کنیم وثوابی ببریم وبگیم عزیز التماس دعا داریم! وبعد ازبه نتیجه رساندن مزاحمت خودمون بخوابیم!واسه همین که کسی نداریم واینکه کرم درونمون بیکارنمی موندزنگ زدم به آبجیم که بخاطرمشکل معده روزه نمی گیره وبیدارش کردیم ونتیجه اش شد این:کثافت آشغال لوس روانی توکه میدون زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 14:05

یه خانومی سرصبح زنگ زده به من و...من: الو سلام بفرمایید!خانومه:سلام و زهرمار چرا سکه ی مهریه این ماهم نیاوردی بدی!؟من:جااااانم؟ خانوم اشتباه گرفتی!خانومه: تو غلط کردی! فکر کردی صدات عوض کنی نمیشناسمت؟ اگه امروز سکه رو نیاوردی ازت شکایت می کنم!من:عه! خانوم محترم به جون خودت من زن ندارم واشتباه گ زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 11:22

فکرکنم پشه های خونه ما اصالتا قزوینی باشند!نکه خونه تنهام اینکه شبها بی البسه میخوابم(لطفاتصورلخت خوابیدن من نداشته باشیدچون چیز جالبی ازآب درنمیاد!) وازاونجاییکه هوا درشب خنکه کولر روشن نمی کنم ویه لنگه پنجره رو باز میزارم وعملا بااین کار پشه هارو دعوتشون می کنم به خونه! این لخت خوابیدن باعث هجوم زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:51

دیشب حوالی ساعت ده از سر بی حوصلگی رفتم تو پارک سرکوچمون نشستم.هوا خنک بود و پارک پراز جمعیت.گاهی سرم تو گوشی بود وگاهی نگاهم به مردم اطراف.وچقدرتنهابودن دراین مواقع زجردهنده است.تو حال خودم بودم که یه آقای میانسالی اومد کنارم نشست و گفت: عزیز،چیزی میخوای!؟گفتمش نه!فرمودن که: ازهرنوعش که بخوای دا زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 13:50

عرضم به حضورتون که؛ سپاسگذارم بابت معرفی کتابهایی که خوندیدو دوست داشتیدکه دیگران هم بخونند ولذت ببرند.به واقع من هیچ کتابی بجز حسنی نگو بلا بگو اونهم بیست وپنج سال پیش نخونده بودم! اما حالا میدونم چه کنم! ففط یه سری مشکل در راه خوندنم دارم که ایشاا...در چند روز اینده مرتفع میشه و به اهدافم میرسم.لذاازدوستان تقاضا دارم کتابهایی که معرفی شده رو حتما مطالعه کنند.خب!؟آفرین! باتشکر.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:9 توسط آقای ج |
زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 11:12

یه همکار متولد ۶۶دارم که خداییش پسرخوبیه.درکار کم نمیزاره.حرف گوش کنه.خلاصه که ازهرلحاظ بگی خوبه.اماااا،روزی نیست که این بشر نگه که یه مورد جدید واسه ازدواج واسه خودش پیدانکرده!یه روز میگه یه خانوم پرستار یافته! روز دیگه میگه یه خانوم معلم،فرداش میگه یه کارمندبانک،دوباره یه پرستار دیگه،یه دانشجو،یه زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 11:12

امروز چندشنبه است!؟دیروزچندشنبه بود!؟دوروز پیش چطور!؟میخوام این بگم که از پنج شنبه تاامروز شرکت تعطیل بوده و کسی هم مسلمانیومده سرکار.پس هیچ اتفاقی هم دراین مدت نیفتاده! خب،امروز ساعت ده دقیقه به هفت اینجانب بداقبال بدشانس پابه ساختمون اداری میزارم و درراه رو قدم زنان به سمت دستگاه ساعت زنی میرفتم،ک زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 11:12

فکرمی کنم وقتی به دنیاآمدم تنهاجمله ای که به زبان آوردم این بود:بسم ا...نیت می کنم سی واندی سال تنهابمانم برای رضای خداقربة الی ا...!!حال ازترس شکسته شدن نیتم که به مثال نمازهای واجب است می ترسم که ترکش کنم آنهم نه ازترس عذاب الهی که ازترس ترک عادت.می ترسم پاهای بی رمقم راازجاده منتخبم به کناربک زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 17:02

شرکت ازساعت دوازده الی دو واسه نمازونهار استراحت میده.منم ازاین وقت استفاده می کنم و میرم گلاب به روتون wc وباماشین ریش تراش میفتم به جون صورتم! همه غذاخوری بودن ومنم باخیال راحت صورت صفا میدادم ووسط کاربودم که یهو برق قطع شد!دقیقا نصف صورت صاف ونصف دیگه پرمو! هرچی موندم که برق بیاد،نیومدکه نیومد! د زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 73 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 17:02

صفحه بندی